تبلیغات
عکس های خنده دار
نظرسنجی
نظرتون درباره ی وب چیه؟

لینکستان
آمار بازید
کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
درباره ما

مطالب طنز ، مطالب خنده دار ، مطالب جدید ، جوک ، جک ، عکس خنده دار ، ترول ، سوتی


ایجاد کننده وبلاگ : سبحان اسدی

عکس های خنده دار


Trollface / Problem? / Coolface  - Rage Face Comics
کد موس شکلک تفریحی بازی
آپدیت نود ۳۲



مردی که همسرش را از دست داده بودٰ دختر سه ساله ای داشت که برایش خیلی عزیز بود. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد. پدر به هر دری زد تا کودکش سلامتی اش را ئوباره به دست آوردو هر چه ول داشتٰ برای درمان او خرج کرد؛ ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.


برچسب ها : داستان , داستان کوتاه , داستان آموزنده ,
دسته بندی :

با سلام خدمت بازدیدکنندگان عزیز
بنده زمینه کاریم رو به داستان نویسی عوض کردم
امیدوارم راضی باشین ولی..
تو رو قرآن نظر بذارین منم دل دارم




برچسب ها : داستان , داستان کوتاه , داستان آموزنده ,
دسته بندی :

مرد قوی هیکل ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند .
روز اول 18 درخت برید . رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد . روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ، ولی 15 درخت برید .
روز سوم بیشتر کار کرد ، اما فقط 10 درخت برید . به نظرش آمد که ضعیف شده است . نزدیکش رفت و...

عذر خواست و گفت : نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم ، درخت کمتری می برم
رئیس پرسید : آخرین بار کی تبرت را تیز کردی ؟
او گفت : برای این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم.
 




برچسب ها : داستان , داستان های کوتاه , داستان های کو تاه و اموزنده , پاسکال ,
دسته بندی :

عابدی جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی وسكه و طلا را به خانه زنی با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن وقتی بسته های غذا و پول را دید خوشحال شد و شروع به بدگویی از همسرشكرد و گفت:((ای كاش همه مانند شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود،كه از روی بی عقلی دست راست و نصف صورتش را در یك حادثه در كارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از كار افتاده شد و گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد بازگشت به سر كارش با او صحبت كردم ولی به جای اینكه دوباره سر كار آهنگری برود می گفت كه دیگر با این بدنش چنین كاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ كار دیگری برود. من هم كه دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد، برادرانم را صدا زدم تا لاقل متحمل خرج اضافی نشویم.





برچسب ها : داستان , داستان های کوتاه , داستان های کو تاه و اموزنده , پاسکال ,
دسته بندی :

در روزگارن قدیم، تاجر ثروتمندی بود كه چهار همسر داشت. همسر چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را همیشه با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می كرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیز ها را به می داد. همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می كرد. نزد دوستانش، او را برای جلوه گری می برد، گر چه واهمه ی شدیدی داشت كه روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد. واقعیت این است كه او همسر دومش را هم خیلی دوست داشت. او زنی بسیار مهربان بود و همیشه نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشكلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر كمك می كرد تا گره كارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما همسر اول مرد كه زنی بسیار وفادار و توانا بود و در واقع عامل اصلی ثروتمند شدن مرد تاجر به حساب می آمد، اصلا مورد توجه مرد نبود . با این كه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود، اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه حس می كرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی، مرد احساس كرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود می اندیشید و با خود می گفت: 




برچسب ها : داستان , داستان های کوتاه , داستان های کو تاه و اموزنده , پاسکال ,
دسته بندی :

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد....


برچسب ها : داستان , داستان های کوتاه , داستان های کو تاه و اموزنده , پاسکال ,
دسته بندی :

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟" واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟"...

واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد ". 
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند




برچسب ها : داستان , داستان های کوتاه , داستان های کو تاه و اموزنده , پاسکال ,
دسته بندی :

میگن یه روز یه فرشته میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون ...


برچسب ها : داستان , داستان های کوتاه , داستان های کو تاه و اموزنده , پاسکال ,
دسته بندی :

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت.

وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست.

روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او

در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد...




برچسب ها : داستان , داستان های کوتاه , داستان های کو تاه و اموزنده , پاسکال ,
دسته بندی :


یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
 
 دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت10 به سالن

 اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!




برچسب ها : داستان , داستان های کوتاه , داستان های کو تاه و اموزنده , پاسکال ,
دسته بندی :

جوانى ادعا مى کرد که قبلاً هم زندگى کرده است... و دانشمندان شکاکى که او را تست مى کردند شکست را با تلخى تمام پذیرفتند. این موردى بود که نه قادر به توصیف و توضیح آن بودند و نه مى توانستند آن را تکذیب کنند. 
والدین «شانتى دوى» خانواده اى از طبقه متوسط جامعه بودند که در شهر دهلى هندوستان در آرامش زندگى مى کردند، تا اینکه در سال ،۱۹۲۶ « شانتى» دیده به جهان گشود.. در ابتداى تولد هیچ چیز غیرعادى نبود. اما... 
همچنانکه او بزرگتر مى شد و دوران کودکى را پشت سرمى گذاشت مادرش متوجه شد که فرزندش دچار گیجى و سردرگمى است وقتى کمى بیشتر به کارهاى او دقت کرد، به نظرش رسید که


برچسب ها : داستان , داستان های کوتاه , داستان های کو تاه و اموزنده , پاسکال ,
دسته بندی :

آخرین مطالب

» نظرسنجی ترولی ( شنبه 17 مرداد 1394 )
» دو تا ترول مدرسه ( شنبه 17 مرداد 1394 )
» ترول عاشقی ( شنبه 17 مرداد 1394 )
» استاتوس خنده دار ( پنجشنبه 15 مرداد 1394 )
» ترول ( پنجشنبه 15 مرداد 1394 )
» کیا اینطوری هستن؟ ( سه شنبه 30 تیر 1394 )
» ترول ( سه شنبه 30 تیر 1394 )
» ترول ( سه شنبه 30 تیر 1394 )
» ترول مدرسه ( چهارشنبه 3 تیر 1394 )
» پ نه پ ( یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 )
» ترول قبرستان ( یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 )
» خخخخ ( دوشنبه 17 فروردین 1394 )
» خخخخ ( پنجشنبه 13 فروردین 1394 )
» جوک!!! ( دوشنبه 10 فروردین 1394 )
» جوک!!! ( شنبه 8 فروردین 1394 )
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]